هنگامی که زال و رستم و بزرگان ایرانزمین آگاه شدند که کیکاووس شاه و سپاهیانش به دست سپیددیو، اسیر و نابینا شدهاند آشوبی به پا شد. برای همین رستم بر رخش نشست و با شتاب برای رها کردن کیکاووس تاخت... اما او مسیری سخت و طولانی را پیشرو داشت...
بخشی از متن:
رستم آخرین قطرههای آبی که داشت را نوشید. بیابان پایانی نداشت. به رخش گفت: رهایی ما از این گرما و تشنگی و آفتاب سوزان، بسته به آب است. اما در آن بیابان آبی نبود...